بارانباران، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی مامان وبابا

عکس روی ماهت

عزیزم سلام الان که دارم این مطلب رو مینویسم طبق معمول کتارم خوابیدی و من هم ار ترس اینکه بیدار نشی کار و زندگی رو ول کردم و نشستم کنارت عزیزم ! تصمیم  گرفتم عکس ها تو بذارم تو وبلاگت ..... و امیدوارم هر کس به روی ماهت نگاه میکنه ماشا اله یادش نره 1 بدو تولد 3 روزگی ده روزگی 12 روزگی 23 روزگی 40 روزگی ...
7 آبان 1390

خاطره زایمان

گل قشنگم بالاخره فرصت پیدا کردم خاطره روز تولدت رو برات بنویسم البته اگه شما اجازه بدی چون ماشااله با شیرین کاری ها و دغدغده هات دیگه وفتی یرای مامان نمیمونه که خاطره بنویسه ! تو ادامه مطلب برات خاطره رو مینویسم دقیقا 39 هفته و 3 روزت بود که رفتم دکتر که ببینم کی شما تشریف میاری مامانی و دختر عمه نسیم هم با من اومدن اونروز دکتر دیر اومد و تقریبا 3 ساعت تو مطب بودیم وقتی بالاخره رفتم مو دکتر با شنیدن صدای فلبت گفت که دیگه نباید منتظر بشیم و فردا صبح باید اورژانسی سزارین کنم حالا این خبر ساعت 8شب به من داده شد در حالی که بابا جونت بی خبر تو همدان بود خلاصه سریع با بابات تماس گرفتم و اون طفلک هم سریع با مادر جون و عمه پپر و فرن...
7 آبان 1390

تقدیم به باران

  باران که می بارد تو می آیی             باران گل باران نیلوفر باران مهر و ماه آئینه                         باران شعر و شبنم و شبدر  باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری از عطر عشق و آشتی لبریز                با ابر و آب و آسمان جاری غم می گریزد غصه می سوزد      ...
28 تير 1390

تقدیم به تمام زنان این آب و خاک

تقدیم به تو دخترم که روزی یکی از زنان این آب و خاک خواهی بود وآرزو میکنم بسیار دور باشی از این آب و خاک   اينجا زمين است ؛ حوا بودن تاوان سنگيني دارد! در سرزمين من هيچ كوچه اي به نام هيچ زني نيست و هيچ خياباني … بن بست ها اما فقط زنها را مي شناسد انگار... در سرزمين من سهم زنها از رودخانه ها تنها پل هايي است كه پشت سر آدمها خراب شده اند... اينجا نام هيچ بيمارستاني مريم نيست تخت هاي زايشگاهها اما پر از مريم هاي درد كشيده اي است كه هيچ يك ، مسيح را آبستن نيستند ... من ميان زن هايي بزرگ شده ام كه شوهر برايشان حكم برائت از گناه را دارد ...!!! نمي دانم چرا شعار از لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي توي...
21 تير 1390

تبریک فرشته من

سلام مامانی بارانم دیروز بالاخره بابا بزرگت تخت و کمدت رو فرستاد و حول و حوش ساعت ٨ کارگرا اومدن ونصبش کردن ان شا اله مبارکت باشه و به سلامتی ازش استفاده کنی خلاصه بابا مجیدت هم بلافاصله شروع کرد به تمیز کردن تخت و کمد و بعد هم همه وسایلت رو آورد تو اتاقت و یه مقداریشو با هم چیدیم جالبه من و بابات که ساعت ١٠ شب خوابیم یه دفعه دیدیم ساعت ١١ شده و ما هنوز شام هم نخوردیم . هه هه هه هه خلاصه پریشب و دیشب دیر خوابیدیم والان من خیلی خسته ام وسرم درد میکنه     امروز قراره بابائی رو ببریم دکتر متخصص ریه چون پزشک کار خونه گفته که ریه هاش یه کم شل کار میکنن شما هم از الان دعا کن که حالش خوب خوب باشه چون اگه بابا مریض باشه مام...
19 تير 1390

پایان هفت ماهگی

                                                                         سلام بارانم عشقم نفسم مامان جان به لطف خدا امروز منو و تو هفتمین ماه با هم بودن رو به سلامتی و خوشی پشت سر گذاشتیم و وارد ماه هشت شدیم هر لحظه فقط از خدا تقاضا میکنم دوماه باقی مانده رو هم با خوشی به پایان برسونیم ومن بتونم روی ماه فرش...
15 تير 1390

دلتنگی

سلام گل خانوم خوبی عزیزم مامانی نمیدونی چقدر دلم تنگه برات این سایت وبلاگت هم چند روزی قطع بود ومن نمی تونستم بیام برات بنویسم البته سرمم شلوغ بود خیلی سرگرم کارهای اتاق شما شدم ببینیم بالاخره تا آخر ماه اتاقت چیده میشه یا نه؟ راستی آخر این هفته یعنی سه چهار روز دیگه به سلامتی ماه هفت هم تموم میشه و وارد ماه هشت میشیم اینو زودتر گفتم که اگه بازم این وبلاگ قطع شد و بهش دسترسی نداشتم نگی مامانم بی معرفت بود پایان ماه هفت رو بهم تبریک نگفت ! خیلی دوستت دارم امیدم راستی الان برات یه مطلبی میذارم دروغ چرا یه کم تقلب کردم ولی خودم تغییرش دادم امیدوارم خوشت بیاد.   دخترم در چمداني كه براي آمدن به اين دنيا آماده مي كني حتما يك ج...
13 تير 1390

من و تنهایی و گریه

سلام خانومم عزیزم عشقم خوش میگذره به شما گلاب مامان؟ مامانی من الان از روز یکشنبه یعنی سه روز پیش خیلی غمگینم آخه بابائی رفته چین و جاش خیلی تو خونه خالیه منم همش دلم میگیره و گریه میکنم تازه فردا روز مرده ولی بابائی نیست که براش جشن بگیریم . حالا خوبه مامان بزرگ و دائی امیر علی پیشمون هستن وگرنه من از غصه دق میکردم ، راستی اون شبی که بابائی میخواست بره کلی با شما صحبت کرد و نصیحتت کرد که مامانی رو اذیت نکن شما هم هی با تکونات میگفتی چشم بابا جون شما هم سوغاتی منو فراموش نکن ! تازه فکرشو بکن با این حال غصه دار من یکی از خاله ها امروز تو کلوپ یه متنی برامون گذاشت خیلی احساسی بود بعد من خوندمش و عین دیوونه ها توی اداره زدم...
25 خرداد 1390

ورود به هفت ماهگی مبارک

سلام گل دخترم  فرشته نازم عزیز دلم باران قشنگم به سلامتی و لطف خدا شش ماه رو پشت سر گذاشتیم و وارد ماه هفت شدیم هووووووووووووووووورررررررررررررررررااااااااااااااااااا          شیرین مادر هر روز که میگذره بیشتره بیتاب دیدنت میشم میدونی این انتظار خیلی شیرین ولی سخت و کشنده هم هست تقریباصبرم تموم شده واسه دیدنت  ولی خوب سعی میکنم خودمو مشغول کنم تا روزا بگذره و گل نازم بیاد تو بغل مامانش عزیز دلم تو ٤ ، ٥ روز گذشته خونه تکونی کردم و همه جای خونه رو تمیز کردم تا برای اومدن شما مهیا بشه                سیسمونی هم ک...
17 خرداد 1390

سیسمونی

سلام بارانم عزیز مادر ما از تهران برگشتیم ، با دست پر هم برگشتیم دیگه تقریبا همه خریداتو انجام دادیم و فقط مونده لوستر و چراغ خواب و پرده و فرش هه هه هه  خودش کلی شد بابا ئی هم قرار شده به امید خدا ٢٢ خرداد بره چین و منم بهش کلی سفارش دادم که برای تو بیاره تخت و کمدت هم سفارش دادم که ماه دیگه آماده میشه و وقتی اتاقتو بچینم عکسهاشو برات میزارم همینجا که هم واسه یادگاری بمونه و هم خاله جونات بیان و ببینن و نظر بدن از همه مهمتر صدای قلب نازنینتو شنیدم دوباره و هزار ماشا اله از چهارشنبه تکونات هم زیاد شده و من کلی حال میکنم راستی میدونی الان چه قدری شدی ؟ قرت حدودا ٣٤ سانته و وزنت ٧٠٠ گرم دیگه واسه خودت خانومی شدی عزیزم دوستت دارم...
7 خرداد 1390